مارتی، قصابی که در برانکس با مادرش زندگی میکند، در ۳۴ سالگی مجرد است. او با روحیه خوب اما اجتماعی نامناسب، تحت فشار مداوم خانواده و دوستانش برای ازدواج قرار دارد اما به طور reluctant به زندگی مجردی خود resign کرده است. وقتی که مارتین با کلارا، معلمی که از نظر ظاهری جذاب نیست، آشنا میشود، متوجه ارتباط عاطفیشان میشود و قول میدهد که تماس بگیرد اما خانواده و دوستانش سعی میکنند او را قانع کنند که این کار را نکند.