در زمان حکمرانی بریتانیا در هند، مردی تصمیم میگیرد پسر تنها جانسختهاش را به براهمچاوری برای پشیمانی از مرگ پنج فرزندش تبدیل کند. او این فرزند را به دهکدهای دورافتاده در کارناتاکا میبرد و پسر یازده سالهاش را به پرورشگاه ارجاها، یودوپ پاندیت، میسپارد. در اینجا نانی با دو شاگرد دیگر ارجاها و همچنین دختر بیوهاش، یامونا، و مردی به نام شریکارآپادیا آشنا میشود که به بریتانیا یادگیری خواندن و نوشتن به زبان هندی را میآموزند. ارجاها چند روزی میرود و زمانی که برمیگردد همه چیز تغییر کرده است. دخترش باردار است، روستاها قصد اخراج او را دارند و به خاطر امتناع او از پیروی از روش سنتی بیوههای هندو خشمگینند.