مردی تنها در خانهای خالی در ناحیه سلون فرانسه. با وجود نور خوشایند بهار، مرد در گِره ای از اندوه و ترس فرو می رود: طوفانی در راه است، خون دو کودک، چهره ای از پشت شیشه ای. این مرد ونسان دلاون، رمان نویس مشهور است اما به سختی کتاب دیرکردهاش را به پایان میرساند. در فاصلهای دور از خانهاش دو دختر کوچک کشته میشوند. با وجود نفرت ونسان از جرم، او بینهایت به ایستگاه قطار کوچک رها شده که اجساد دو دوقلو یافت شده بود هجوم میآورد...