یک قبرکن مسافر در طول یک جنگ (نامشخص) یتیمی را که در بیابان تنهاست، به فرزندی میپذیرد. پس از پایان جنگ و بزرگ شدن یتیم و کاهش کسب و کار، یتیم شروع به ایجاد کسب و کار خود با کشتن مردم میکند. یتیم میخواهد یک ضربه بزرگ با دزدی از یک بانک بزند اما قبرکن مقاومت میکند. رویای آنها باز کردن یک سالن تشییع جنازه و قبرستان لوکس است. یتیم به یک فاحشه که او را دیده و بعداً توسط شریک قانونشکنش پس از یک تلاش دزدی ناموفق از یک واگن طلا رها شده، وسواس پیدا میکند. او در نهایت قبرکن را ترک میکند تا او را پیدا کند.