دانشجویان کالج، راوی و سندیا، عاشق یکدیگر هستند. وقتی مادر سندیا و رئیس پانچایت روستا از رابطه آنها مطلع میشوند، مانع آنها میشوند، اما پدر راوی این دو را به چنای میفرستد. پس از رسیدن به چنای، یک افسر پلیس فاسد راوی را به خاطر شکایتی مبنی بر اینکه او پدرش را کشته است، دستگیر میکند.