در راه شمال برای دیدن دوستانش، بن یک آشنا مشترک به نام سم را از آپارتمانش در شهر سوار میکند. به جای اینکه از بزرگراه بین ایالتی استفاده کنند، هر دو تصمیم میگیرند از بزرگراه ساحلی طولانیتر و زیباتر عبور کنند و در این مسیر دوستی خود را توسعه دهند. وقتی که آنها در آن شب به سان فرانسیسکو میرسند، تصمیم میگیرند مقصد را از نتیجه جدا کنند و دوباره به ماشین خود برگردند تا ببینند بزرگراه ساحلی اقیانوس آرام آنها را به کجا میبرد. در طول مسیر، آنها از شهرهای کهنه، جنگلهای غولپیکر، مرزهای ایالتی عبور میکنند و متوجه میشوند که هر چه بیشتر پیش میروند، به هم نزدیکتر میشوند و نیروهایی که آنها را به گذشته میکشید، به دور دستها رفتهاند.