ده ساله بنجامین و مادرش در یک مزرعه دورافتاده زیر سلطه خشونت گرای پدر زندگی میکنند مادر کتک میخورد و سعی میکند اوضاع را عادی جلوه دهد اما وقتی بنجامین به مدت در زدن به مادرش به عنوان قربانی نگاه میکند شواهد به واقعیت تبدیل میشود بنجامین میخواهد پدرش به مادرش به خاطر کتک زدنش عذرخواهی کند او با سادهانگارانهای باور دارد با گفتارها میتوان اوضاع را اصلاح کرد اما وقتی با ربودن توله سگ پدرش اوضاع وخیمتر میشود مادر باید برخیزد و همان کاری را انجام دهد که مدتهاست باید انجام میداد