بنce - که عضو سازمان جنایت کوچک پدرش است - در آخر هفته به خانه پدربزرگ و مادربزرگش میرود. او آنجا است تا با پدربزرگ دیوانهاش خداحافظی کند و به مادربزرگش، مگدا، در مراقبت از پیرمرد کمک کند. در حین بودن با آنها، بنce باید با برخی از حقایق ناخوشایند درباره گذشته جمعی خانوادهاش روبرو شود و همچنین متوجه میشود که خشونتی که بر دیگران وارد میکند، همیشه دنبالش میآید.