در ۳۶ سالگی، لولو زندگی بیخیالی را بین شغلش به عنوان فروشنده در یک فروشگاه هندی و رابطهاش با پسر ده سالهاش الکس میگذراند، که حضانت او را با شریک سابقش تقسیم کرده است. در حالی که شریک سابقش خانهای پایدار ساخته، لولو در تأمین هزینهها مشکل دارد و نمیداند چگونه یک مادر "عادی" باشد. وقتی الکس به او اعتراف میکند که ترجیح میدهد تعطیلاتش را با پدر و نامادریاش بگذراند، او تصمیم میگیرد با ارائه یک سفر فراموشنشدنی به قلعههای لوآر او را به خود برگرداند. مشکل این است که او نه پول دارد و نه گواهینامه رانندگی! دوستان قدیمیاش ماری، آلیس و مکس برای کمک به او دست به کار میشوند...