موسی و کیچ، دو مرد جوان سیاهپوست، در طول یک روز طولانی و بیهدف در یک گوشه خیابان شیکاگو صحبت میکنند. آنها به طور دورهای از گلولهها فرار کرده و با یک غریبه دوستانه اما تهدیدآمیز و یک افسر پلیس به شدت خصمانه ملاقات میکنند. موسی و کیچ به شوخیهای شاعرانه، خندهدار و گاهی توهینآمیز خود تکیه میکنند تا از روزی که به طور ناامیدکنندهای تکرار روزهای دیگر است، عبور کنند، در حالی که همچنان به رهایی خود امیدوارند.