در این اثر، سفری به دلِ فرودگاه به عنوان نمادی برای مواجهه با انتظار، زبان مشترک بشری و تراکم لحظات فراموششده روایت میشود. صدای موتور، بازرسیهای امنیتی و پرندگان پلاکِ پروازی، همه در قالب تصاویر ذهنی انسان معاصر گرد هم میآیند تا تجربهای از خویشتنِ در حال تغییر را ارائه دهند. در خلال صفها و راهروهای روشن، هر مسافر نقبی به رویاهای خود میزند و گاهی میان زبانها و فرهنگها پلی میسازد که سرنوشتِ مشترکی را به آواز میآورد. سایهای از صبر و اضطراب در کنار هم مینشیند و همانطور که بلیتها جابهجا میشوند، فرصتهای تازه برای فهمِ جهان و ارتباط با دیگران ظاهر میشود. این داستان با ریزهکاریهای روزمرهٔ فرودگاهی، به موضوعِ زمان و فرصت پاسخ میدهد و نشان میدهد که چگونه مکانهایی که به نظر بیروح میآیند، میتوانند منبع الهامی برای بازنگری در زندگی باشند.