کنجی توماساکا هنگام بچگی به این شهر ساحلی نقل مکان کرد. در آن زمان، دریای روبهرو مانند لامونه میدرخشید و نوری از آفتاب تابستان داشت. آنجا با دختری به نام نامامی کونوه ملاقات کرد که همسایه بود. اتاق او تنها یک تا دو متر از تراس فاصله داشت. اتاقهایشان آنقدر به هم نزدیک بودند که گویی در آغوش هماند. با گذر زمان، فصول میآمدند و خاطراتشان با گذر زمان جمع میشد. آنها زندگی عادی و رابطه معمولیشان را امری گرانبها میدانستند. خورشید با شدت بیشتری میدرخشید، صدای سِیکِاداها بلند میشد و آسمان صاف میشد… اینجا دوباره تابستان میرسد! برای کنجی و نامامی، تابستان عادی است اما معنای خاصی دارد…