داستان عمدتاً حول عشق بین دو نفر است که در ابتدا کاملاً با هم فرق دارند و پیش از این به دلیل جاهطلبی خانوادههای قدرتمند منطقه از سرزمینهایشان تبعید شدهاند، ایزازا و همکار نزدیک آنتوان لاسوتور (پدر دیانا). سالها بعد، دیانا، دختر آنتوان، با مونچی آشنا میشود و عاشق یکدیگر میشوند. در این لحظه تاریخ دو خانواده (لو ماستر و لو ایزاها) دوباره با هم تلاقی میکند، زیرا آنتوان که از بهدست آوردن خاکهای ماستر پشیمان شده است، تصمیم میگیرد که بازگرداندن آنها لازم است.