خارُما کاواجائه فرزندِ تنهاست. مدتها پیش، حدود کریسمس، مادرش، کودکِ او را سقط کرده بود که میتوانست خواهر کوچکش باشد. آن شب، جوانِ هارما به سجده افتاد و با اجازهٔ صادقانهای دعا کرد: «لطفاً مادرم را دوباره سالم کن و لطفاً یک خواهری به من بده» سالها گذشته و هارما تقریبا به این دعا فراموشی یافته است؛ اما سانتا این کار را نکرده است... پس یک کریسمس، وقتی هارما کمترین انتظار را دارد، هدیهای غیرعادی میگیرد — خواهری به نام چوکو.