طبق افسانه، دستیار بودا، راک، به صورت دلخواه به جهان خاکی میآید تا آشوب ایجاد کند. بودا فرستادهاش را میفرستد تا به جاهطلب پاسخ دهد. فرستاده و راک در نبردی به هم میتازند. پنج قرن بعد، مرد زخمی در بیابان افتاده است. لوک چینگ-ئی، زن خیاط در روستایی کوچک، به کمک او میآید. او به عنوان کارگر در کارگاه خیاطان و رنگرزی مشغول میشود. مرد در خواب با راهب روشنفکر استاد وی ئون را میبیند و زمینههای پنهان او آشکار میشود. او نام واقعی خود، لی ساو-یون را به خاطر میآورد. با دوست قدیمیاش فنگ چی-پنگ دوباره روبهرو میشود. ساو-یون با کنستابل زن ساؤ به دشمنی میرسند. در تقابلهای مکرر، زوج به آرامی به یکدیگر احساس علاقه پیدا میکنند. با این حال چینگ-یه به ساو-یون نیز ابراز احساساتی میکند. بحران شیطان سیاه سپس روستا را تهدید میکند. برای نجات انسانها، ساو-یون تصمیم میگیرد عشق و شهوت را فراموش کند. در واقع همه چیز کارما است. سرنوشت پیشگویی شده است.